صدای سازی از دوردست می آید.
حسی کودکانه به پاهایم سرعت می دهد. در روستا چه خبر است؟ صدای ساز برای چه؟ سالهاست که چنین حسی دست نداده بود..
از کوچه ی اول پیچیدم. بعد از گذراندن ویرانه ها و خانه های نیمه مخروبه و متروکه، به میدانک ده رسیدم. و به یکباره..
سکوت سنگینی همه جا را فرا گرفت. نه از ساز خبری بود نه از جنبنده ای. نه کسی از راه چشمه، کوزه بسر می آمد و نه...
فقط سکوت بود. شیطان به آبادی زده..
آری شیطان است.. وگرنه چگونه می شود صدای ساز من از ویرانه ها برخیزد. به راه می افتم. و این بار با ترسی کودکانه به گامهای نامطمئن خود سرعت می دهم. درهای نیمه باز، پرده های پاره و آویزان، چراغ شکسته و بی روح.. همه به من نشان می دهند باید دور شد، باید دل کند، باید..
آی آبادی! آی ویرانه!
از چه به این روز افتادی؟ چگونه شیطان بر تو حاکم شد؟ چگونه تسلیم شدی؟ چگونه تن دادی و از پا در آمدی..
از آبادی دور می شوم و بر بلندای مشرف به ویرانه ها می ایستم.
بغض، اندوه و دلتنگی عمیقی به وسعت تاریخ فراموش شده آبادی گلویم را می فشارد.
تاب ایستادن ندارم.. رمق از پاها می رود.. روی خاک می افتم، پیش رو تصویری از ویرانه ها، رو به آسمان می پرسم..
صدای ساز چه بود؟
نسیمی آرام صورتم را احساس می کند..
مهر87